درباره پریانا
یکی از خبرهای خوشحالکننده روزهای اخیر، راه افتادن مجله اینترنتی پریانا بود. مجلهای که از چندی پیش منتظر تولدش بودیم و جمعی از بهترین آیتینویسان فارسیزبان و وبلاگنویسان خوشفکر، آن را راهاندازی کردند. پریانا میتواند تجربه خوبی باشد و تا همین جا هم به نظر میرسد مطالب کارآمدی را ارائه کرده است. اما فکر میکنم اگر مدیران این مجله، به چند نکته توجه کنند، بتوانند پریانای بهتری داشته باشند.
نخستین چیزی که با دیدن پریانا به ذهنم رسید این بود که به لحاظ دستهبندی موضوعی سردرگم است. درست در نقطه مقابل نشریهای مثل همشهری آنلاین. همشهری آنلاین البته به لحاظ محتوایی ارتباط مستقیمی با پریانا ندارد اما به لحاظ دستهبندی موضوعی، با بیش از 30 عنوان (سرویس، صفحه یا حوزه) فعالیت میکند. طراحان همشهری آنلاین، حوزههای کاری خود را به بخشهای زیادی تقسیم کردند و این نکتهای است که در پریانا وجود ندارد. آنچه الان در پریانا دیده میشود، بخشهایی با عنوانهای اخبار، اینترنت، متفرقه و ترفند است. شاید بهتر باشد نگاه جدیدتری در تقسیمبندی موضوعی مطالب این سایت به وجود آید. ما ذیل عنوان اخبار، خبر هک شدن بالاترین، جنگ گوگل و یاهو، خبری درباره ایرانسل و شکایت از فیسبوک را میخوانیم که هر کدام خبرهای خوب، خواندنی و مناسبی هستند. اما شاید بهتر باشد بخشها تفکیک شوند و تکلیف خوانندگان با اینکه کدام مطلب را در کدام بخش سایت میتوانند بیابند روشنتر شود. (همشهری آنلاین را به عنوان مثال و نشان دادن نقطه مقابل دستهبندی موضوعی پریانا نوشتم و این مقایسه دلیل بر این نیست که موافق صد در صد دستهبندی موضوعی همشهری آنلاین هستم).
عکس هم یکی دیگر از مسائلی است که توجه به آن در پریانا، مهم به نظر میرسد. گرافیک سبک و طراحی مناسب سایت، انگار بهای زیادی به استفاده عکس نداده است. ما در مطالب زیادی، عکس نمیبینیم و در مجموع سایز عکسها و محل قرار گرفتن آنها در متن، از نظم گرافیکی یکسانی تبعیت نمیکند.
گاهی اوقات نیز به نظر میرسد یک ادیتوری (ویرایش دستوری و بررسی صحت لینکها و …) مناسب بتواند به بالا رفتن استاندارد مطالب پریانا کمک بیشتری کند.
پریانا با وجود پتانسیلهایی که دارد میتواند تجربهای موفق و الگویی مناسب برای گروههای رسانهای باشد که میخواهند در وب فعالیت کنند.
حرفهای اصلی این یادداشت در چند جمله: پریانا به همت گروهی از آیتینویسان فارسی زبان راهاندازی شده است و تا امروز مطالب کارآمدی را در اختیار مخاطبان خود قرار داده اما شاید توجه بیشتر مدیران پریانا به دسته بندی موضوعی، عکس و ادیتوری آن، استانداردهای رسانهای پریانا را افزایش دهد.
زنان کرهای، کلید ورود به آزادی
چند دقیقه دیگر، قرار است ایران و کره جنوبی در استادیوم آزادی با هم دیدار کنند. این طور که از خبرها بر میآيد، خانمهای ایرانی با خانمهای کرهای صحبت کردهاند و قرار است همراه هم به استادیوم بروند. اگر دختران ایرانی موفق شوند، اتفاق مهمی میافتد. شاید جزو معدود دفعاتی باشد که یک گروه اجتماعی مقابل دستور صریح آقایان در قم، بایستد و کنار مردان، بازی را تماشا کند. اما نکتهای که توجهم را جلب کرد، این است که چرا زنان برای رسیدن به این هدف خود، با زنان کرهای صحبت کردهاند.
برای اغلب آقایانی که به استادیوم میروند، حضور خانمها در ورزشگاه آزادی یک دغدغه نیست. این حقیقتی است که میتوان درباره آن بسیار سخن گفت. نگاه، فرهنگ و دانش آنها به گونهای دیگر است و اصولا به چنین مسائلی توجه ندارند. میماند آقایانی که دغدغههایی از این جنس دارند که به نظرم بخش عمدهای از آنان، «استادیوم برو» نیستند یا اگر هم بعضی از آنها این کار را بکنند خیلی علاقه ندارند فعالیت اجتماعیشان در مکانی مثل استادیوم بروز کند. برای آنها کافهها و محافل ادبی، جذابیت بیشتری دارد. بنابراین طبیعی است که زنان در این میانه، بییار بمانند. ضمن اینکه تجربه نشان داده امکان ورود مستقل زنان نیز وجود ندارد و نیروهای انتظامی، همواره از ورود زنان به استادیوم جلوگیری کردهاند.
بنابراین با نگاهی کلی به وضع موجود تماشاگران، به وجودآمدن چنین شرایطی (صحبت با زنان کرهای و استفاده از پتانسیل آنها در ورود به ورزشگاه) طبیعی است و یا لااقل دور از ذهن نیست که خانمها برای رسیدن به این حق خود، روی صحبت خود را به سوی زنان کرهای برگردانند.
اما نکتهای که شاید لازم باشد به آن توجه کنیم، موقعیت و فضای اجتماعی منحصر به فردی است که استادیوم آزادی دارد. به جرات می توان گفت هیچ فضای عمومی در ایران، آزادتر و بیهنجارتر از استادیوم آزادی نباشد.
تماشاگران پایشان را که به استادیوم میگذارند انگار از مرز ایران رد شدهاند. با این تفاوت که اینجا همه زبان هم را میفهمند و کسی غریبه نیست. شما در استادیوم آزادی میتوانید هر تعداد نخ سیگار که میخواهید توی صورت هر کسی که میخواهید دود کنید. با هر کسی که دلتان بخواهد دعوا راه بیندازید. هر واژه رکیکی را به هر کسی که دلتان میخواد بگویید و وقتی همه اینها جنبه گروهی نیز به خود میگیرد، استادیوم آزادی تبدیل به یکی از فضاهای تنفس ایرانیان میشود. (تمام تلاشم این است که فضا را ترسیم کنم. قضاوت، مجال دیگری میطلبد.)
بنابراین، خیلی از تماشاگران، انگار که به فضایی جدید رسیدهاند، بیش از هر چیز به دنبال بروز هیجانهایی هستند که اجتماع عادی مردمان، آن را از آنها دریغ کرده است. آنها آن قدر فریاد دارند، آن قدر دلشان میخواهد فحش بدهند و آن قدر نتوانستهاند خود را خالی کنند که پایشان به آزادی باز میشود، بسیاری از اولویتهای دیگر را فراموش میکنند. چه برسد به اینکه دغدغه حضور خانمها را در استادیوم داشته باشند.
ضمن اینکه مکانیزمی وجود ندارد که بتوانند از طریق آن زنان را وارد استادیوم کنند. همین که خودشان بتوانند از گیتهای چند لایه بگذرند، کلاهشان را هوا میاندازند.
من، بارها به استادیوم رفتهام و هر چه فکر میکنم نمیدانم پسرها در چه فرایندی میتوانند به یاری دختران بیایند و آنها را وارد استادیوم کنند. بلیط را میتوان به جای دیگران خرید اما همه افراد، تکتک بازدید بدنی میشوند و دو یا حتی سه بار از میان سربازهایی میگذرند که خیلی بعید است بتوان با آنها درگیری فیزیکی پیدا کرد. در چنین فضایی اگر پسران و دختران را به جرم رابطه نامشروع خیابانی دستگیر نکنند، جای شکر باقی میماند و بعید است چنین اقدامی به نتیجه برسد.
یک نکته دیگر هم قابل تامل است. این اتفاق(طرح گفتگو میان زنان ایرانی و کرهای برای احقاق یک حق اجتماعی) نشانهای جدی برای همه است. اینکه میتوان از وجود انسانهایی در خارج از مرزها برای رسیدن به هدفی در داخل، استفاده کرد. این رویداد، هماکنون رنگی اجتماعی دارد. اما در صورتی که به نتیجه برسد، در ذهن بسیاری این چراغ را روشن میکند که شاید انگار یکی از راههای جدی رسیدن به برخی اهداف داخلی، از مسیری بیرون از ایران میگذرد.
پایان این نوشته هم میتواند چند پیشنهاد باشد که با توجه به فضای استادیوم، عملی به نظر میرسد. یادم میآید یک بار در استادیوم، جمعی از خانمهای بازیگر و ورزشکار به استادیوم آمدند. نیروهای نظامی باید هزینه زیادی برای برخورد با آنها بدهند و ضمن اینکه بسیاری از تماشاگران نیز، به دلیل حضور آنها، شرایط را مناسب میکنند. (فکر کنم تنها باری که در استادیوم فحش جمعی نشنیدم همان روزی بود که خانمهای بازیگر و ورزشکار در استادیوم حضور داشتند). راه دیگر، صحبت و رایزنی با کسانی است که در قم، صاحبنظرند و میتوان با توضیح کامل شرایط موجود و بیان خواستهها، آنها را به صدور بیانیه یا اجازه به این امر ترغیب کرد. تجربه نشان داده این روش در حوزههای دیگر جواب داده است.
استفاده از ظرفیتهای برنامه نود هم، موضوعی نیست که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت. اگر چند هفته متوالی، تعداد زیادی از خانمها با همه وسایل ارتباطی این برنامه(نامه، ایمیل، سایت، اس ام اس و …) تماس بگیرند و خواسته خود را مطرح کنند، شاید راههای جدیدی در فضای فوتبالی گشوده شود.
کاش چند دقیقه دیگر که بازی شروع میشود، خانمهای ایرانی هم در استادیوم باشند. کاش روزی، خوانندگان به این یادداشت من و فضای امروز بخندند و موضوع ورود خانمها به استادیوم، امری عادی و طبیعی شده باشد و نیازی نباشد کسی به خاطرش، چیزی بنویسد.
*حرفهای اصلی این یادداشت در چند جمله: خانمهای ایرانی که اجازه حضور در استادیوم آزادی را ندارند، قرار است برای حضور در بازی ایران و کرهجنوبی، به همراه خانمهای کرهای وارد استادیوم شوند. نویسنده دلیل این امر را ناممکن بودن امکان صحبت با مردان ایرانی استادیوم برو میداند و با تشریح شرایط این مردان، به تشریح این اتفاق میپردازد؛ اینکه چرا خانمها در نهایت این راه را برای رسیدن به هدف خود برگزیدهاند. در پایان یادداشت نیز چند نکته و پیشنهاد برای این شرایط ارائه شده است.
پ.ن: انگار چهار نفر از دخترها توانستهاند وارد استادیوم شوند. انگار این روش جواب میدهد
فینچر دارد کودک میشود؟
اگر توجه نکنیم «مورد عجیب بنجامین باتن»، فیلم «فینچر» است، میتوانیم بگوییم یک شاهکار دیدهایم. فیلم، درخشان است و در اغلب لحظههای خود، سینمای خوبی را نشانمان میدهد. باز هم تاکید می کنم اگر توجه نکنیم که این فیلم را فینچر ساخته است و مدام «هفت» و «باشگاه مشتزنی» جلوی چشممان نباشد.
در تمام مدت فیلم به این فکر میکردم که شخصیت بنجامین باتن، چه قدر شبیه خود فینچر است. هر بار که از فینچر فیلمی میبینیم احساس میکنیم روز به روز دارد کودک میشود. اگر کسی نداند «زودیاک» و «هفت» در چه زمانهایی ساخته شدهاند احتمالا بعد از دیدن هر دو، میگوید زودیاک مقدمهای بوده برای ساختن فیلم درخشانی درباره قتلهای سریالی و حاصل آن «هفت» است. هر طور حساب کنید، «هفت» از سه فیلم اخیر فینچر پختهتر است. فینچر دارد کودک میشود؟
دو سه صفر 90 مال ماست
90 تنها برنامه تلویزیون است که میبینم. خیالم راحت است هر خبر مهمی در فوتبال ایران ارزش شنیدن دارد یا هر بحث مهمی که پیش آمده است در 90 مطرح میشود. اگر فقط به همین خاطر هم باشد، مدیون 90 هستم. برای مایی که تجربه همراهی طولانی با هیچ رسانهای را نداریم، مخاطب 90 بودن موهبتی است. (خیلی از مردم دنیا، بیش و پیش از آنکه طرفدار یک ایده باشند، مخاطب ثابت یک روزنامه یا رسانهاند. این حس خوبی است که از من دریغ شده است. شاید برای همین است که زیاد به روزنامهای دل نمیبندم.)
شرکتهایی که محصولات دیجیتالی تولید میکنند، برای اطمینان از استاندارد و کیفیت قطعاتشان، تکتک آنها را در شرایط ویژهای قرار میدهند و حداکثر مقاومتشان را امتحان میکنند. آنهایی که کیفیت ندارند از بین میروند و آنهایی که میمانند، گارانتی میگیرند و معتمد میشوند. شرایط فوتبال ایران طبیعی نیست و اینجاست که آدمها خود را نشان میدهند.
همیشه صدای مهربان امیر حاج رضایی بامعرفت در گوشم است که تلفنی، از 90 دفاع کرد. (راستی چه تصادف جالبی. او برادرزاده طیب است. هر دو بی آنکه سیاسی باشند در شرایطی قرار گرفتهاند که سیاسی است). نصیرزاده و صالحعلا هم توی ذهنم میروند کنار بامعرفتها. اشکالی هم ندارد که اساماسهایم دلیور نشد. اصل موضوع به این راحتی از بین نمیرود. دو سه صفر 90 مال مخابرات نیست.
شما هم ژوکر را دوست دارید؟
چرا از ژوکر خوشم میآید؟ این، سوال مهمی است که خیلی به آن فکر کردهام. روزهای اولی که شوالیه تاریکی را دیده بودم، با خودم میگفتم این علاقه، به خاطر بازی تاثیرگذار لجر بوده. توجیه خوبی بود برای اینکه خود را تبرئه کنم و خیالم آسوده باشد تحت تاثیر تکنیک بازیگری بودهام و ذاتا علاقهای به شر مطلق نداشتهام. اما راستش فکر میکنم این یک توجیه است. حالا که از فیلم فاصله گرفتهام، باز هم میبینم واقعا از خود شخصیت ژوکر، از نگاهش به جهان، از زندگیاش و از آنچه میگوید خوشم میآید.
برای این علاقه، چند دلیل به ذهنم رسید. با این توضیح که هنوز به نتیجه قطعی نرسیدهام که کدام جواب دلیل اصلی است و شاید هیچ وقت هم به این قطعیت نرسم.
یکی از جدیترین جوابهایم این بود که نگاه ژوکر، هر چقدر هم مخرب، ویرانگر و شیطانی باشد، قطعا چیپ و سطحی نیست. ژوکر دنبال شهرت نیست. دنبال پول نیست. دنبال کشتن نیست. البته از همه اینها برای هدف خود استفاده میکند. از شهرت برای ترساندن شهر، از پول برای فریفتن تبهکاران و از کشتن برای اختلال در نظم. او جان بتمن را نجات میدهد. کوه پولهایی را که به دست آورده آتش میزند. و همه اینها یعنی ایده او سطحی نیست. او میخواهد همه چیز را به هم بریزد. این ایده، خوب یا بد، به هیچ عنوان موضوعی سطحی نیست.
یکی دیگر از جوابهای جدی، ضد قاعده/قانون بودن ژوکر است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، آنارشیسم یکی از جدیترین تفکرات سیاسی/اجتماعی/فرهنگی بشری بوده (و شاید هم هست). آنارشی به معنای به هم ریختن نیست. آنارشی فراتر از بر هم زدن است. شاید بهتر باشد بگوییم «بیسروری» است. ژوکر، بارها و بارها به همه گوشزد میکند که نباید بر اساس برنامهریزی پیش رفت. نباید قانون داشت. بسیای از ارجاعات او، همسایه عقایدی است که آنارشیستها دارند. در هر حال آنارشیسم، سویههای دلفریبی هم دارد. آنجا که به آزادی و مجبور نبودن میپردازد، همان چیزی است که شاید به نوعی مرا شیفته ژوکر کرده است.
ژوکر جدی است. او تهدید الکی نمیکند. حرف مفت نمیزند. و اینها قطعا در دوستداشتن شخصیتش مهم است. او به همه میگوید حرفش را عملی میکند. راست میگوید و عملی میکند.
تلاش کردم، خیلی تحت تاثیر جذابیتهای داستانی او قرار نگیرم. اینکه ژوکر همه را غافلگیر میکند، اینکه از کتک خوردن هم لذت میبرد، اینکه باهوش است و اینکه برای زخمش هر بار داستانی سر هم میکند، بحثهای جداگانهای هستند که به آن علاقه ارتباطی ندارند.
سوال من هنوز باقی است و هنوز به آن فکر میکنم. واقعا چرا از ژوکر خوشم میآید؟
هم انقلاب میکنند هم فحشش را به ما میدهند
انرژی طاقتفرسایی که برای فحش دادن به سیستم در این روزها مصرف میکنید، سی سال پیش برای کار دیگری مصرف میکردید.
خیلی عصبانیام و به شدت کفری. چند دقیقه پیش، یک سری آدم موجه که زمان انقلاب بین بیست تا سی و پنج سال داشتهاند، نشستند و کلی فحش دادند به ایران این روزها و زمین و زمان و … . و من حیرتزده، ماندم که اینها انگار یادشان نیست شور خودشان یا همنسلانشان، در وقایع این روزها، بیتاثیر نبوده. آخرش هم من و همسنهایم شدیم دزد و معتاد و لاابالی و … . بعد هم چایشان را خوردند تا بروند، برسند به جلسه دیگری. حرف که میزدند، دهانم قفل شده بود اما یک روز یقه تکتکشان را میگیرم و اینقدر بارشان میکنم تا بغض امروزم از بین برود. البته هنوز درمانی برای درد معدهام پیدا نکردهام.
To Do
لیستهای to do را همیشه نگه میدارم. همه را جمع میکنم و چند وقت یک بار سری میزنم تا ببینم قبلترها چه کارهایی اولویت داشتهاند و الان اوضاعشان چگونه است. نتایج جالبی به دست میآید. خیلی وقتها دیدهام عملا اتفاقی نیفتاده و من خوشخیال بودهام که با تیک زدن جلوی آن، به خیال خودم تمامش کردهام.
راست میگویند. اگر میخواهید خدا به شما بخندد از برنامههایی که دارید برایش بگویید.
چسبها
نمیدانم انتخاب سختتر شده یا سادهتر.
مثلا میتوانم بروم در روزنامهای مشغول به کار شوم یا بروم اداره روابط عمومی سازمانی. میتوانم همچنان دانشجو بمانم و میتوانم بروم سربازی. وقتی روزنامهها روزنامه باشند، دانشگاهها دانشگاه و حتی سربازی، سربازی و شئونات هر کدام درست و حسابی رعایت شود انتخاب سختتر است. در آن وضع، هزینه از دست دادن هر کدام، بالا میرود. اما الان، دانشگاه را که تمام کنی و بروی، جای خیلی مهمی را از دست ندادهای همانطور که روزنامهای، ادارهای، شرکتی. چسبها خیلی وقت است نمیچسبد.
اتوبان چمران به مثابه ایران
ده سال است که برای رفتن به دبیرستان و دانشگاه و محل کار، از اتوبان چمران میگذرم. امروز داشتم فکر میکردم چمران یک نمونه کوچک از ایران خودمان است.
چمران زمان خاتمی، پرترافیک بود. نشانی از انسداد سیاسی موجود در فضای اجتماعی-سیاسی. جامعه پر از حضور بود اما راه راندن، حداکثر سه لاین داشت. در آن دوران چمران عریض نشد و همه پشت ترافیک، انگیزه راندن را از دست دادند.
احمدینژاد که شهردار شد، برای چمران پرترافیک چارهای اندیشید. او همه «تقاطع»های چمران را از بین برد. «پل مدیریت» و «گیشا» که تا آن زمان «چهار راه» بودند، «یکطرفه» شدند. او با افتخار اعلام کرد دیگر در گیشا و مدیریت ترافیک نداریم. راست میگفت. چون چیزی وجود نداشت که بخواهد ترافیک داشته باشد. احداث دوربرگردان در لاین سرعت هم اقدامی منحصر به فرد بود که باعث شد «لاین سرعت» معنای خود را از دست بدهد.
وعده از سکندلایف، اجابت از فرندفید
بازی Second Life این سودا را در سر میپروراند که بتواند زندگی دوم آدمهای روی کره زمین باشد. نه اینکه ناموفق باشد اما به نظر میرسد این روزها دنیای مجازی کاربران بیشتر فیسبوک، تویتر و حتی فرندفید باشد تا سکند لایف. برای من که البته حتما فرندفید است. روحیات، علایق و نظرات آدمهای مختلف را میتوان در صفحه Real Time فرندفید به خوبی دید و کلی چیز یاد گرفت و لذت برد.
سکند لایف از فرندفید قدیمیتر است و وعده کرده کاربرانش حیات مجازی را تجربه کنند اما شبکههای اجتماعی این وعده را به جا آوردهاند.حافظ میفرماید: مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد