سه تا آدم سه تا قصه
سوار «خطی» میشوم. میدان سرو. یک پیکان آبی آسمانی با رانندهای 40 ساله جلوی پایم میایستد. سوار میشوم. پسر نوجوانی، جلو، کنار راننده نشسته است. تاثیر دیالوگی طولانی بر صورت هر دو مشخص است. چیزی به هم نمیگویند اما معلوم است مشغول صحبت بودهاند. مرد 30 سالهای هم به جمع ما اضافه میشود. راننده، دیگر نمیتواند جلوی خودش را بگیرد:«آخه پسر. نگفتی این مال یه ماهت بود؟»
پسر چیزی نمیگوید. معلوم است که غیر از من، مرد 30 ساله تازهوارد- که کنار من نشسته است- هم مشتاق است بداند چه شده. راننده به ما میگوید:«کل پولش رو 5 دقیقهای به باد داده. بیعقل» و پسر داستانش را شروع میکند:«به خدا نیم ساعت بالا سرش وایسادم. قشنگ یاد گرفتم که کدوم کارت برنده میشه».
پسر، نوجوانی است کارگر. در یکی از شهرهای حاشیهای تهران کار میکند. (اسلامشهر به گمانم)بعد از یک ماه کار کردن، حقوقش را میگیرد و به تهران بر میگردد تا خانوادهاش را ببیند. به میدان آزادی که میرسد، مردمی که دور یک «قمارباز» جمع شدهاند نظرش را جلب میکند. از این قماربازهایی که کارت میکشند و تو باید حدس بزنی کدام کارت، کارت درست است. پسر کلی تماشا میکند تا فوت و فن کار را یاد بگیرد:«داشتم نگاه میکردم. اصلا نمیخواستم بازی کنم. سری جدید کارتها رو که چید، مطمئن بودم که کارت درست کدومه. گفتم 50 تومن شرط میبندم. پول رو گرفت و کارت رو برگردوند. به خدا کلک زد. مطمئنم که درست گفته بودم. دوباره چید. خواستم 50 تومن رو برگردونم. باز هم کلک زد. کل حقوقم صد تومن بود. برگشتم خونه. پول گرفتم تا دوباره برگردم سر کار».
من و مرد 30 ساله چیزی نمیگوییم ولی راننده هنوز دارد سر پسر غر میزند. کمی که میگذرد او هم خسته میشود. داریم میرسیم به میدان شهرک غرب. مسیر بعدیام آزادی است. راننده، وقتی میبیند مرد کنار دستی من هم آزادی میرود، مسیرش میشود آزادی. پسر، پیاده میشود. مسافر زیاد نیست. راننده هم انگار دلش میخواد زودتر برسد آزادی. کنار دستیام میگوید:«اینجاها چه کوچههای خلوت و باصفایی داره. خیلی خوبه که شما اینجا کار میکنی و مسافر میزنی». راننده، انگار که مرد حرف احمقانهای زده باشد، پوزخندی میزند و میگوید:«نه بابا. کجاش خوبه. هر روز یه مصیبتی داریم. دیروز عصر، یه دختر و پسر سوار کردم. نشستن عقب. انگار جایی نداشتن با هم باشن. گفتن دربست. پسره هی میگفت برو راست، هی میگفت برو چپ. معلوم بود قرار نیست جای خاصی برن. رسیدیم به یه کوچه خلوت. گفتن بزن کنار. بعد من آینه رو دادم بالا تا راحت باشن. پسره گفت برم بیرون. سویچ رو برداشتم و رفتم اون ور کوچه. یه کم که گذشت، پسره پیاده شد و رفت. برگشتم. به دختره گفتم کجا میری؟ گفت میرم میدون شهرک. ماشینو راه انداختم. بهش گفتم چرا میذاری این پسره ترتیبتو بده؟ دختر گفت: برو بابا. اگه بدونی چه قدر ازش تیغیدم، اینو نمیگی. من ترتیبشو دادم».
سرم را تکیه دادهام به شیشه ماشین و دارم بیرون را نگاه میکنم. مرد کنار دستیام می گوید:«آره آقا. زمونهای شده. من یه دوستی داشتم که دندونپزشکی میخوند. نامزد داشت بیچاره. نامزدش هم پزشکی میخوند. این رفیق ما با یه زن بیوه دوست شد و صیغهاش کرد. یه مدتی با هم بودن تا پسره خواست با نامزده ازدواج کنه. زن صیغهای یه ول کن نبود. میگفت تو روزایی که بهم نیاز داشته من براش همه کار کردم حالا نمیخوام بره. نامزده هم فهمید و زندگیه رفیق ما از هم پاشید. ولی زنه ول کن نبود. ما هم هیچ راهی نداشتیم. یکی از دوستامون رو فرستادیم سراغ زنه تا باهاش رفیق شه. بعد از چند ماه، از سرش افتاد و رفیق ما رو ول کرد و با این یکی دوستمون ریخت رو هم. من نمی دونم مردم چرا اینجوری شدن».
رسیدهایم میدان آزادی. کرایه میدهم و پیاده میشوم. سرم گیج میرود. پیکان، گاز میدهد و دور میشود. آن طرفتر، یکی از همان قماربازها، نشسته و چند تا جوان که بوی ترمینال اتوبوس میدهند، دورش جمع شدهاند. جلوتر، پسر جوانی دارد با عجله راه میرود و دختری که قیافهاش را نمیبینم، دنبالش میدود. خطیها، سبیل به سبیل ایستادهاند و مسافرها دنبال ماشینی میگردند که آنها را به مقصدشان برساند.
این، یکی از عجیبترین خاطرههای زندگی من است. یک عصر زمستانی، من این سه نفر را دیدم و داستانهایشان را شنیدم. کاش شما هم آنجا، توی آن ماشین بودید. هر کاری هم کنم نمیتوانم به دقت آن سه نفر، داستانهایشان را تعریف کنم. سه نفری که نمیدانم که بودند، از کجا آمده بودند و کجا میرفتند.
توی شهر کثیفی زندگی می کنیم. چندشم شد!
مانا
اکتبر 25, 2008 at 4:44 ب.ظ
هر روز وقتي مجبورم خبرهاي حوادث رو بخونم و چندتايي رو براي سايتمون انتخاب كنم همين حس تو بهم دست مي ده باورش سخت. دعا مي كنم اين خبرها فقط يك قصه باشن.
mojgan
اکتبر 26, 2008 at 4:29 ب.ظ
fek konam in khooneye aval nabasheha…shayad dahomie
wolf
اکتبر 28, 2008 at 12:10 ق.ظ
دیگه داره حالم از این شهر طاعون زده مردومش بهم می خوره هر روز بدتر از دیروز .
srrow
اکتبر 31, 2008 at 4:02 ب.ظ