وعده از سکندلایف، اجابت از فرندفید
بازی Second Life این سودا را در سر میپروراند که بتواند زندگی دوم آدمهای روی کره زمین باشد. نه اینکه ناموفق باشد اما به نظر میرسد این روزها دنیای مجازی کاربران بیشتر فیسبوک، تویتر و حتی فرندفید باشد تا سکند لایف. برای من که البته حتما فرندفید است. روحیات، علایق و نظرات آدمهای مختلف را میتوان در صفحه Real Time فرندفید به خوبی دید و کلی چیز یاد گرفت و لذت برد.
سکند لایف از فرندفید قدیمیتر است و وعده کرده کاربرانش حیات مجازی را تجربه کنند اما شبکههای اجتماعی این وعده را به جا آوردهاند.حافظ میفرماید: مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد
تالاب و سیاهی در من
گاهی باید بیایی توی وبلاگ و شعر شاملویی بگذاری و حرف اضافی نزنی… او همه چیز را گفته است.
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من میگذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من میگذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریایی از پولاد و سنگ در من میگذرد
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کردهام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کردهام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردهام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رویا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
من برگ را سرودی کردم
سر سبزتر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبضتر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبلتر ز مرگ
سر سبزتر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپشتر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبلتر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
روزی که قیطریه آتش گرفت
نشسته بودیم سر کلاس. دبیرستانی بودیم. معلم داشت درس میداد و هیچ کدام از ما متوجه نشدیم که چه اتفاقی افتاده است. چند روزی میشد که مدیر مدرسهمان، تابلویی تاسیس کرده بود برای بیان آزاد عقاید بچهها. طبیعی بود که اغلب مطالب هم درباره آزادی و دموکراسی و … باشد. آن روز، طاقت یکی از بچهها تمام شده بود و رفته بود سر وقت تابلو و آن را آتش زده بود؛با الکل و کبریت. هیچ گاه تصویر آن تابلوی ذوب شده از ذهنم پاک نمیشود. آن تابلوی آتشگرفته، برای من نماد خیلی چیزهاست.
حالا چرا اینها را نوشتم؟ دبیرستان ما در قیطریه بود. شما هم جای من بودید، بعد از شنیدن این جمله کردان که گفته بود:«به خاطر یک دستمال قیطریه را به آتش نمیکشند» خواه ناخواه چنین خاطرهای برایتان زنده میشد.
پ.ن: واضح است که در جمله درست، «قیصریه» به آتش کشیده شده است. این هم از عوارض درس خواندن در فرنگ است که یادآوری ضربالمثلهای شیرین ایرانی را به چالش میکشد. ضمنا من اغلب علاقهمندیها و حرفها و مسائل غیرسیاسیام را در فرندفید میآورم و شاید به همین دلیل است که اینجا کمی سیاسیتر شده. فرندفید روی کیفیت و کمیت نوشتههای وبلاگستان فارسی واقعا موثر است.
گاهی ما و غرب
نمیگویم همیشه، اما گاهی این گونه است که ما در استفاده از «فرهنگ غربی» به سیاهپوستانی شبیه میشویم که از کرم برنزهکننده استفاده میکنند. سیاهپوستانی که دلخوشند رفتارشان شبیه سفیدپوستها شده است.
فرهنگ غربی را هم به عامترین معنایش منظور کردهام. خریدهای روزانهمان، اطلاعاتمان از رویدادهای روزگار و خیلی چیزهای دیگر که همهشان نشانگر این است که مثلا ما هم با غربیها همگام هستیم.
کرم برنزهکننده مال سفیدپوستان است. اگر سیاهان روزی یک کیلو از این کرم استفاده کنند، هیچ اتفاقی نمیافتد. هیچ ارزشی ندارد.
واقعیت این است ما بسیاری از شاخصهای اصلی و حیاتی دنیای غرب را به هیچ وجه رعایت نمیکنیم. نرخ مطالعه وحشتناک است. رعایت قانون حقوق مولف(چه در عرصه عمومی و چه به صورت فردی) معنایی ندارد. عموما هم عقیده راسخی به موفقتر بودن خرد جمعی و زندگی مشارکتی نداریم و کلی هم ادعایمان میشود. فقط دستمان پر شده از جعبههای «بوسینی» (که تازه آن قدر ها هم در دنیا مارک درخشانی نیست) و «جیوردانو» و هر روز موبایلهای گرانتری میخریم که درصد بالایی از امکانات آن به «هیچ» وجه در ایران امکان بهرهبرداری ندارد. ارزشهای جمعیمان به این است که کداممان دیروز کدام بازار را «گشته» و کدام استخر میرود. توجه دارید که همه اینها ممکن است در رفتار غربیان هم وجود داشته باشد اما آنها بسیار پیشتر و بیشتر و عمیقتر به برخی عادات دیگر مبتلا شدهاند که باعث موفقیتشان بوده است. سالهاست که اگر پنج ژاپنی را در مکانی ببینید حتما سه تای آنها در حال خواندن روزنامهاند. سهم بسیار زیادی از خدمات اجتماعی در اروپا به صورت کمکهای عامالمنفعه و خودجوش و اختیاری مردمان تامین میشود. محیط زیست به میزان قابل توجهی برای «همه» مهم است و البته سلامت عمومی جامعه.
غرب به خاطر اینها غرب است و ما هنوز فکر میکنیم کرمهای برنزهکننده، ما را دلرباتر میکنند. یادمان میرود رنگ پوستمان را.
در روز موفقیت ما انگلیسیها وجود نداشتهاند
به لطف داستان داییجان ناپلئون و سریالش، اغلب ما با فرهنگ «کار کار انگلیسیهاست» و آدمهایی که اینگونه فکر میکنند آشناییم. من اما به نتیجه جدیدی رسیدهام. انگار در سالهای اخیر، فرهنگ «پُست داییجان ناپلئونیسم» جای خود را به قبلی داده است که البته وقتی توضیحش دادم در مییابید که بسیار خطرناک است.
علی دایی روزی اعلام میکند که سرمربی تیم ملی با لابی انتخاب میشود و هفته بعد که خودش مربی میشود، هیچ خبری از «آنها» نیست. همانهایی که لابد قدرتشان به قدری زیاد است که مربیان باید با آنها لابی کنند. هیچ توضیحی هم نمیدهد که «آنها» در طول این هفته چه شدهاند. آیا قدرتشان کم شده، فوت کردهاند؟ مثال دیگر افشین خان قطبی است. فصل پیش که در دقیقه 97 قهرمان لیگ برتر شد، «کسانی» نبودند که مانع قهرمانی پرسپولیس شوند. ناگهان در پس پرده اتفاقی افتاد و کسانی آمدهاند که حالا ارادهشان باعث میشود تیم آقای قطبی قهرمان نشود.
به این گفتمانها که نگاه کنیم در مییابیم «دو» اتفاق روی داده است. یکی اینکه «کار کار انگلیسیهاست» و دیگری اینکه «در روز موفقیت ما انگلیسیها وجود نداشتهاند».
تطهیر میکنیم
توزیع بلیت بختآزمایی، بهره به سپردههای بانکی، مجوز به همه نوع موسیقی، کمک به روند ستارهسازی در سینما و ورزش و پر شدن کشور از انواع و اقسام مارکها؛ همه اینها خط قرمزهایی است که جوانان پنجاه و هفتی به خاطرش انقلاب کردند یا لااقل نقدهای جدی به آن داشتند. امروز، همه اینها اتفاق افتادهاند. تنها تفاوت در این است که حکومت، خود را به نوعی در مسیر محقق شدن آنها قرار داده است تا «تطهیر» شوند. وگرنه تاثیر صدای گیتار الکترونیک (خوب یا بد) ارتباطی با امضای ممیز ارشاد ندارد.
تطهیر، وظیفه جدید حکومت ماست. آقای رئیسجمهور هم در جبهه سیاست آن را بر عهده دارد. او رسما و کتبا به رئیسجمهوری نامه مینویسد که رئیس یکی از اصلیترین دشمنان ماست و البته مثل خیلی عملیاتهای تطهیر دیگر، اتفاقی نمیافتد. چیزی شبیه به بوسیدن دست زن نامحرم در ملا عام (ولو از روی دستکش) یا گرفتن عکس یادگاری با متجاوزان. چون «او» این کار را انجام داده است، آقای جنتی هم در نمازجمعه به آن اشارهای نمیکند ولی روشن است است که اگر «دیگری» چنین کاری میکرد، چه اتفاقهایی افتاده بود.
همه این نوشته به سوالی مهم ختم میشود. شما که قرار بود این نامه را بنویسید(جدای از اینکه حاج حسین اوباما جوابی بدهد یا ندهد) چرا این همه سال این همه ایستادگی کردید و این همه هزینه بر دوش مردم گذاشتید. هیچ کدام از این اتفاقها با گذشت زمان، مشروع نمیشوند که بگوییم زمانه عوض شده. امریکا کماکان لیبرال است و شما هم کماکان جمهوری اسلامی. اگر قرار بود نتیجه همه این ایستادگیها،وضعیت امروز باشد، چه نیازی به این همه دعوا بود؟ همان روز اول هم میشد با «رنگهای متحد بنتون» قرارداد امضا کرد و به «0111» مجوز داد. تنها جواب شاید این باشد که «ما» باید این کار را میکردیم. مرحوم بازرگان و دکتر یزدی حق نداشتند این کار را بکنند و سزایشان هم عزل از حکومت بود. این «ما» همان ایده تطهیر است که وقتی وجود دارد، بسیاری از خط قرمزها، چراغ سبز میشود و پشت سر، انبوهی از هزینهها میماند.
مجلس کردان، دادگاه شصتچی
هر کاری میکنم نمیتوانم از کنار شباهت «عوضعلی کردان» و «مسعود شصتچی» به راحتی بگذرم. گیرم که شصتچی مردی شریف بود و کردان بیصداقت اما لحظهای که کردان تلاش میکرد در مقابل نمایندگان از خود و حیثیتش دفاع کند، تنها قیافه یک نفر جلوی چشمانم بود؛ مسعود شصتچی و دفاعیهاش در قسمت پایانی سریال مرد هزار چهره.
چیزی که باید به آن توجه کنیم این است که «کردان اشتباه شده بود». او هم چند بار از این و آن «دکتر» شنیده بود و خودش هم وارد بازیای شده بود که فکر نمیکرد این قدر برایش گران تمام شود. او هم مثل شصتچی از اینکه دکتر است و برایش احترام قائلند خوشش آمده بود. از اینکه در دانشگاه درس میدهد و احیانا به دانشجویانش پز آکسفورد رفتنش را میدهد لذت میبرد. کیست که از چنین وضعی ناراضی باشد؟ خوب که به شصتچی نگاه کنیم، این حس مشترک را میان دو در مییابیم. هر دوی آنها به خاطر اشتباهی که شده بود، به مقامی رسیده بودند که برایشان قدرت، احترام، لذت و اعتبار میآورد.
باز هم میتوان این نوشته را ادامه داد. شما هم اگر فکر میکنید مشابهتهایی وجود دارد، دریغ نکنید. حرفها را که کنار هم بگذاریم یادداشت بهتری میشود.
در پایان باز هم تاکید میکنم که نحوه اشتباه شدن کردان و شصتچی اصلا قابل مقایسه نیست. کردان تقلب کرده اما شصتچی بر اثر سوء تفاهم به این دام افتاده بود. توجه من بیشتر به ادامه ماجراست و شباهتی که این دو (جدای از دلیل اولیه به وجود آمدن اشتباه) در استفاده از این موقعیت جدید به دست آوردهاند.
اشاره: امروز دیدم مسیح علی نژاد هم به این شباهت اشاره کرده است. اینجا
سوال
چندین و چند بار خواندهام که آقای رئیسجمهور درباره رسوایی کردان گفته است: مدرک مهم نیست، تجربه مهم است.
من یک سوال کوچک دارم از آنهایی که آن دور و بر بودهاند. واقعا کسی نبوده یک دقیقه برای رئیسجمهور توضیح دهد که دعوا «اصلا» سر مدرک داشتن و نداشتن نیست و بحث بر سر راستگویی است؟
سوتی رادیویی
خیلی زیاد پیش آمده که بخواهم در وبلاگم چیزی بنویسم و نوشتنم نیامده و رفته ام. این بار هم همین جوری بود اما لینکی به دستم رسید که نگذاشت دست خالی بروم. میگذارمش اینجا. یک سوتی رادیویی بسیار خندهدار و جالب است. گوش کنید و حالش را ببرید. با تشکر از فرند فید و دوستان.